در سایه‌ی رویاها: سفری به دنیای هنری دیوید لینچ

زندگی هنری دیوید لینچ

در بهشت، همه چیز روبه‌راه است.

این جمله را بانوی رادیاتور در اولین فیلم دیوید لینچ یعنی Eraserhead می‌گوید که در سال 1977 منتشر شد. در سال 2025، در Bob’s Big Boy در بربنک، کالیفرنیا، این کلمات بر روی یک تکه مقوا در پای مجسمه Big Boy نوشته شده‌اند. این یادبود یکی از صدها یادگاری دیگر برای این فیلمساز فقید است که «به مدت هفت سال هر روز ساعت 2:30» در این داینر شام می‌خورد و در 15 ژانویه – پنج روز قبل از تولد 79 سالگی‌اش – درگذشت.

هر روز، صدها دوستدار لینچ در این داینر قدیمی جمع می‌شوند و تکه‌هایی از محبتشان را به یاد او و دنیایی که خلق کرده است، به جا می‌گذارند. گل‌های رز آبی درخشان، نقاشی‌هایی از خود لینچ (با دقت زیاد برای به تصویر کشیدن موهای پرپشت نمادین او)، کودک کله‌پاک‌کن (Eraserhead)، پای گیلاس ویک قهوه خوب لعنتی، ماکتی‌هایی از تکامل بازو در Twin Peaks: The Return، جغدها و کنده‌ها و جعبه‌ها روی جعبه‌های دونات. دو عدد کوکی و یک کوکاکولا. همه این‌ها جلوه‌های فیزیکی غم و اندوه دنیای فیلم‌دوستان لس‌آنجلس است، اما دیدگاه‌های منحصر به فرد و سورئال لینچ مردم را در سراسر جهان تحت تأثیر قرار داده است.

فیلم Mulholland Drive باعث شد لینچ نامزد بهترین کارگردان سال اسکار شود. Twin Peaks با اینکه یک سریال هنری بود، توانست تأثیری همیشگی بر فرهنگ پاپ آمریکا بگذارد و قسمت پایانی فصلش در زمان پخش حدود 34 میلیون بیننده داشت که در آن زمان یکی از پربیننده‌ترین قسمت‌های یک سریال تلویزیونی محسوب می‌شد. مرد فیل‌نما نیز لینچ را نامزد بهترین کارگردانی اسکار و چندین جایزه دیگر کرد و حتی دسته‌بندی بهترین آرایش و میکاپ اسکار به دلیل جلوه هنری گریم این فیلم ایجاد شد. بازیگر اصلی این فیلم، جان مریک (جان هرت)، در آن گفت: مردم از چیزی که نمی‌فهمند می‌ترسند.

اما در دنیای لینچ نه. در این دنیا، ما در درون یک رویا زندگی می‌کنیم و درمی‌یابیم که تمام این جهان، علی‌رغم عجیب و گاهاً ناجور بودنش، همیشه پر از معنا و صداقت است. هرچند نمی‌دانیم زندگی هنری بدون لینچ ما را به کجا می‌برد، اما مطمئناً احساس می‌کنیم که آثار او همیشه فوق‌العاده و عجیب خواهند ماند.

اما همانطور که در Mulholland Drive، ربکا پس از اجرای آهنگش بیهوش روی زمین استیج می‌افتد و اعلام‌کننده می‌گوید: (نه هی باندا). گروهی وجود ندارد؛ همه چیز توهم است.

Eraserhead 1977

نوشته دیوید لینچ

این فیلم اولین فیلم بلند لینچ است که در فاصله هفت سال ضبط شد و با مشکلات مالی زیادی روبه‌رو بود. در ماه‌های اول اکرانش، با شکست مالی واقعی مواجه شد، اما کم‌کم به عنوان یک فیلم نیمه‌شبی (اصطلاحی برای فیلم‌های ارزان که از دهه پنجاه تا هفتاد در ساعات نیمه‌شب پخش می‌شدند) مخاطب خود را پیدا کرد. فیلمی که بسیاری از سرمایه‌گذاران پیش‌بینی می‌کردند اثری فراموش‌شدنی از کارگردانی با بینش سورئال باشد، اما تبدیل به اثری کالت شد که به نظر بسیاری از منتقدان، فیلمی تکرارناپذیر است و اکنون جزو یکی از تأثیرگذارترین فیلم‌های فرهنگی آمریکا به حساب می‌آید.

دنیای Eraserhead بسیار عجیب و ناراحت‌کننده است، ولی یکی از دلایل ناراحت‌کننده بودنش این است که به واقعیت ما بسیار نزدیک است. برخی از عقب‌نشینی‌های ما در زندگی، ویرانی‌های روانی یا احساس بی‌هدفی‌ها می‌توانند فوراً ما را به جایی بفرستند که شلوارمان خیلی کوتاه است، کودکمان یک هیولاست و نمی‌توانیم جلوی خیال‌پردازی خودمان در رادیاتور را بگیریم. دیوید لینچ با این فیلم برای همیشه ما را مجبور خواهد کرد که دنیای خود را دوباره و دوباره کشف کنیم و هیچ‌وقت از درستی آن مطمئن نباشیم.

The Elephant Man 1980

نوشته دیوید لینچ، کریستوفر دی وور و اریک برگرن از کتاب‌های فردریک تروز و اشلی مونتاگو.

این فیلم دوم لینچ بود که او را به عنوان یک کارگردان نسل نو معرفی کرد. یکی از پرفروش‌ترین و مین‌استریم‌ترین فیلم‌های لینچ که نامزد هشت جایزه اسکار از جمله بهترین کارگردانی و بهترین فیلم شد و به عنوان یکی از تنها آثار لینچ که از کمدی معروف و تصاویر سورئالش بی‌بهره است یاد می‌شود.

در نگاه اول انتظار می‌رود این فیلم هم سبک رویایی که لینچ به آن معروف است را دنبال کند، اما به جای اینکه ذهن آدم را بکشد، قلبش را می‌کشد که قطعاً باعث ماندگاری‌اش می‌شود. یک فیلم مهربان، آهسته و در عین حال تأییدکننده وقایع زندگی واقعی که تمام انتظاراتی را که از یک فیلم لینچ دارید کاملاً زیر پا می‌گذارد… همانطور که جان [مریک] با یادآوری پشتکار و مهربانی‌اش در یادها می‌ماند، لینچ نیز هرگز از نظر روحی و میراثی نخواهد مرد.

اگرچه این دو دیگر در میان ما نیستند، اما تا ابد به عنوان نور درخشان امید برای بشریت از آن‌ها یاد خواهد شد. این فیلم تأیید می‌کند که لینچ یکی از بزرگ‌ترین کارگردانان تمام دوران است.

Dune 1984

نوشته دیوید لینچ بر اساس کتابی از فرانک هربرت.

با اینکه احتمالاً شما رمان «دون» را با نام دو فیلم اقتباسی دنی ویلنوو می‌شناسید، اما اولین بار این اقتباس دیوید لینچ در دهه هشتاد بود که این اسم را با مردم آشنا کرد. البته کم و بیش، زیرا این فیلم یک شکست مالی بزرگ بود و نقدهای مثبتی هم دریافت نکرد. پس از موفقیت مرد فیل‌نما، استودیوها پیشنهادهای فیلم‌های بزرگی را به لینچ دادند، از جمله بازگشت جدای، اما بین این همه، لینچ به پروژه کتاب موفق دون جذب شد و آن را قبول کرد. اما بعدها از این تصمیم به عنوان بدترین تصمیم تمام حرفه‌اش یاد کرد. این فیلم به گفته لینچ به دلایل دخالت‌های بی‌جا از سوی استودیو، تغییر فاینال کات و کمبود زمان برای فیلمبرداری و محدود بودن بودجه دچار مشکلاتی شد. اما امروزه بسیاری این فیلم را مانند سایر آثار لینچ یک کالت کلاسیک می‌دانند و بر این باورند که مردم در زمان پخش فیلم خیلی سختگیر بودند. این فیلم اولین پروژه همکاری لینچ با بازیگر موردعلاقه‌اش، کایل مک‌لاکلن، است.

فراتر از یک فیلم بلاک‌باستر (موفق در گیشه)، دون دیوید لینچ کیفیتی ترسناک و هیپنوتیزم‌کننده دارد که آن را از سایر کارهایش متمایز می‌کند. او سکانس‌های رویایی، مونولوگ‌های درون‌ذهنی و صداهای اندوهگین را به‌گونه‌ای ترکیب می‌کند که نسخه‌ای از دون را ایجاد کند که احساسی ماورایی دارد، تقریباً مانند یک توهم. فیلم [دنیس] ویلنوو بزرگ و چشم‌نواز است، اما فیلم لینچ به‌طرزی عجیب و غریب است که بیشتر با لحن عجیب و عرفانی رمان هماهنگ می‌شود. دون لینچ بار دیگر ثابت می‌کند که دید او شبیه هیچ‌کس دیگری نبود.

Blue velvet 1986

نوشته دیوید لینچ

پس از شکست دون، لینچ متوجه شد که باید به ریشه‌های خود و فیلم‌های روانشناختی‌اش برگردد. ایده مخمل آبی چیزی بود که لینچ از پایان اکران مرد فیل‌نما با آن درگیر بود. او دو بار فیلمنامه مخمل آبی را نوشت و پاک کرد تا بتواند به چیزی که در ذهنش داشت برسد. در نهایت، دینو د لائورنتیس، تهیه‌کننده فیلم قبلی لینچ یعنی دون، پیشنهاد ساخت مخمل آبی را قبول کرد اما با شرط اینکه در پروسه ساخت فیلم دخالتی نکند. اما در عوض، دینو د لائورنتیس بودجه ساخت فیلم را تا شش میلیون دلار کاهش داد و این فیلم با بودجه بسیار محدود اما از نظر هنری خلاق ساخته شد. در نقدهای اولیه، این فیلم آنقدرها هم نقدهای مثبتی نداشت و خیلی‌ها از صحنه‌های نامتعارفش شکایت کردند. اما در نهایت، این فیلم یک نامزدی اسکار دیگر برای لینچ به عنوان بهترین کارگردان به ارمغان آورد و امروزه جزو بهترین فیلم‌های دهه هشتاد و تأثیرگذارترین فیلم‌های فرهنگ آمریکا یاد می‌شود.

همان‌طور که لینچ در به تصویر کشیدن شرارت بی‌باک بود، همیشه راهی هم برای روایت داستان‌هایی از جنس عشق و امیدی که حامل آن است می‌یافت؛ امیدی که به ما وعده صلح و محبت می‌دهد. مخمل آبی پایانی پاک نشدنی را در ذهن مخاطب از خود به جای می‌گذارد. فکر اینکه ما اکنون در دنیایی بدون کسی که بتواند چنین تصاویری خلق کند هستیم، مایه ناراحتی است، اما میراثی که مخمل آبی از خود گذاشت نشان داد که لینچ و کار و تأثیر ابدی او در فرهنگ و شجاعت در بروز هنر همیشه مورد احترام و توجه همه کسانی خواهد بود که آن را لمس می‌کنند.

Wild at heart 1990

نوشته دیوید لینچ بر اساس کتابی از بری گیفورد.

این فیلم ابتدا قرار بود تنها یک پروژه تجربی برای تهیه‌کنندگی لینچ باشد، اما پس از خواندن کتاب و نپسندیدن پایانش تصمیم می‌گیرد خودش دست به کار شود. این فیلم اولین تجربه همکاری با لارا درن را برای لینچ به ارمغان آورد و از کست بازیگری بسیار خوبی برخوردار بود: نیکلاس کیج، لارا درن، ویلم دفو، ایزابل روسالینی و برنده جایزه نخل طلای کن. در آن زمان به دلیل محبوب نبودن فیلم میان منتقدان، تصمیم عجیبی به نظر می‌رسید. اما امروزه این فیلم نقدهای مثبت زیادی را هم از طرف بیننده‌ها و هم از طرف منتقدان به خود اختصاص می‌دهد.

این یک فیلم ژانر سفر جاده‌ای همراه با موسیقی هوی‌متال، صحنه‌های آفتابی و غرق خون است که با کارگردانی رویایی دیوید لینچ و داستانی که در امتداد جاده آجری زرد اتفاق می‌افتد روایت می‌شود. عشق، شهوت، امید، ژاکت‌های پوست مار و الویس؛ همه چیز دارد و فوق‌العاده پیش می‌رود. سکانس شبانه بیرون از هتل حس فیلم‌های جان واترز را به شما القا می‌کند.

Twin peaks: fire walk with me

سریال تویین پیکس در اصل قرار بود شامل سه فصل باشد، اما شرکت تهیه‌کنندگی تلویزیونی اسپلینگ، که حامی مالی اصلی این سریال بود، به دلیل هزینه‌های بالای تولید و پایین بودن ریتینگ‌های فصل دوم، تصمیم به کنسل کردن فصل سوم گرفت. دیوید لینچ و مارک فراست با این تصمیم موافقت کردند، اما با این شرط که شرکت اسپلینگ توافق‌نامه تویین پیکس را برای شرکت فرانسوی سیبی بفرستد تا آن‌ها بتوانند روی فیلم‌های سینمایی وابسته به دنیای تویین پیکس کار کنند. در ابتدا قرار بود فیلم اول شامل وقایع پس از فصل دوم باشد و به داستان پایان دهد، اما به دلیل مخالفت‌های مارک فراست، عدم علاقه کایل مک‌لاکلن به ایفای نقش دیل کوپر و طولانی بودن روند روایت فصل سوم، تصمیم بر این شد که فیلم اول بر پیش‌درآمد «تویین پیکس» و روزهای آخر لورا پالمر تمرکز کند. لینچ به دلیل علاقه‌اش به شخصیت لورا پالمر از این تصمیم راضی بود. متأسفانه، به دلیل شکست مالی این فیلم، دو فیلم بعدی هرگز ساخته نشدند و صحنه‌های فیلمبرداری شده‌ای که به فاینال کات نرسیدند، تحت عنوان پروژه‌ای به نام Twin Peaks: The Missing Pieces در سال 2014 منتشر شدند. همچنین، فصل سوم تویین پیکس و آخرین ماجرای دیل کوپر برای حل معمای این شهر فراموش‌نشدنی، بیست و پنج سال پس از فصل دوم، در سال 2017 به نمایش درآمد.

نوشته دیوید لینچ و رابرت انگلس، از مجموعه تلویزیونی تویین پیکس توسط لینچ و مارک فراست.

این فیلم به معنای واقعی یکی از معنوی‌ترین آثار لینچ است. حتی امروزه نیز می‌توان احساس کرد که او یک گام فراتر از آنچه در زمان خود معمول بود، برداشته است. مانند سایر کارهایش، در تویین پیکس نیز سوالات زیادی وجود دارد که لینچ از ما می‌خواهد خودمان به آن‌ها پاسخ دهیم. با این حال، تویین پیکس خود را با سؤالات عرفانی که طرح می‌کند متمایز می‌کند: آیا زندگی پس از مرگ وجود دارد؟ آیا این مرحله بعدی است یا ترکیبی از واقعیت‌ها؟ آیا آن‌هایی که به فراتر از این دنیا رسیده‌اند هنوز هم می‌توانند به ما برگردند؟ آیا می‌توانند به ما آسیب برسانند یا به ما کمک کنند؟ آیا ما مستحق بهشت هستیم یا همه ما برای جهنم مقدر شده‌ایم؟

تماشای درد و رنج لورا پالمر دشوار است؛ حتی سریال تویین پیکس نیز قابل تحمل‌تر است. شریل لی بار دیگر قدرتش را در اجرای این دختر نشان می‌دهد. صحنه‌های پایانی با لورا بسیار دلخراش هستند و حتی در پایان مخاطب را می‌ترسانند. لطافت روایتگری دیوید با این داستان هرگز فراموش نمی‌شود؛ او همه شخصیت‌های زن خود را دوست داشت و با نشان دادن دردهای لورا پالمر، به همه زنان می‌گوید که درد آن‌ها شنیده می‌شود.

Lost highway 1997

نوشته دیوید لینچ و بری گیفورد.

شاید یکی از آن فیلم‌های دیوید لینچ باشد که درباره‌اش زیاد نشنیده‌اید. دیوید لینچ که عبارت بزرگراه گمشده را در یکی از کتاب‌های بری گیفورد خوانده بود، تصمیم گرفت با همکاری خود بری گیفورد (نویسنده کتاب از ته دل وحشی) یک فیلمنامه بر اساس این عبارت بنویسند. هر دو تا یک ماه مانده به پایان فیلمبرداری با من بر آتش برو، دو فیلمنامه جدا برای این ایده دیوانه‌وار نوشته بودند، اما در نهایت هر دو را رد کردند. اما همان شب با اشتراک گذاشتن ایده‌هایشان به یک داستان ایده‌آل رسیدند که تا یک ماه بعد روی آن کار کردند. این فیلم در بین منتقدان موفق نبود و در باکس آفیس آن زمان نیز چندان دیده نشد، اما امروزه به عنوان یک کالت کلاسیک یاد می‌شود.

از بسیاری جهات، بزرگراه گمشده تا حد زیادی دوقلوی تاریک فیلم Mulholland Drive است؛ تنها تفاوتشان این است که جای بلوندها و مو قهوه‌ای‌های داستان عوض شده است. رویاهایی که تبدیل به کابوس می‌شوند، کابوس‌هایی که به واقعیت تبدیل می‌شوند و فرار به رویاها از دست واقعیت… اگر هر دوی آن‌ها را دیده باشید، از هر فیلم لذت بیشتری خواهید برد.

این فیلم دارای یک موسیقی متن فوق‌العاده است؛ موسیقی آنجلو بادالامنتی، تهیه‌کنندگی موسیقی ترنت رزنور، آهنگ آغازین و پایانی دیوید بویی و بهترین‌های رامشتاین در بهترین لحظات.

Straight stpry 1999

نوشته شده توسط جان روچ و مری سوینی.

داستان این فیلم مانند عنوانش ساده است: مری سوینی، شریک کاری و عاطفی لینچ در آن زمان، داستان الوین استریت مردی که از ایوا تا ویسکانسین را با یک ماشین چمن‌زنی طی می‌کند، می‌خواند و از آنجا که خودش در ویسکانسین بزرگ شده بود، از این داستان بسیار خوشش می‌آید. او با دوست دوران کودکی‌اش جان روچ شروع به نوشتن فیلمنامه آن می‌کند و لینچ پس از خواندنش عاشق این داستان می‌شود. این فیلم نقدهای مثبت زیادی دریافت کرد و حتی نامزد نخل طلایی کن نیز بود.

علیرغم اینکه داستان استریت تقریباً هیچ عنصر سورئالی ندارد، بسیار شبیه به فیلم‌های دیوید لینچ است. این فیلم مملو از شخصیت‌های آمریکایی است که اغلب در آثار او مشاهده می‌کنید و دارای موسیقی متن زیبای آنجلو بادالامنتی است. لینچ به شخصیت‌های پیرمرد آرام علاقه‌مند است و این فیلم احتمالاً بهترین تصویر از یک پیرمرد کند در دنیای لینچ را به ما ارائه می‌دهد. زیبایی فیلم به لطف صحنه‌های باورنکردنی و رنگ‌های فوق‌العاده‌اش است. اجرای فوق‌العاده ریچارد فارنسورث، که باعث خنده و گریه مخاطب می‌شود، یکی از نقاط قوت فیلم است. او این نقش را با محبت تمام بازی می‌کند. لینچ دوست داشت در کارش وقت بگذارد و این فیلم قصیده‌ای برای کندی و زندگی در لحظه است.

Mulholland Drive 2001

نوشته دیوید لینچ

در واقع، محبوب‌ترین و مورد تحسین‌ترین فیلم لینچ اصلاً به عنوان یک فیلم شروع نشد. «مولهند درایو» در اصل یک سریال محدود شده ژانر رازآلود برای شبکه ای‌بی‌سی بود که پس از تولید فتوژهای اولیه توسط لینچ، مورد تقدیر تهیه‌کنندگان قرار نگرفت و کنسل شد. اما دوست لینچ در استودیو فرانسوی کانال با او درباره داستان ایده جدیدش صحبت کرد و استودیو را راضی کرد که این فیلم را بسازند. بعدها، یعنی در سال 2014، شریل فن فاش کرد که ایده اصلی داستان در زمان فیلمبرداری تویین پیکس به ذهن لینچ رسیده بود، زمانی که می‌خواست یک داستان پس‌زمینه برای شخصیت ادری هورن بنویسد. لینچ هرگز تم‌ها یا تئوری‌های احتمالی مردم یا منتقدان را تأیید یا تکذیب نکرد و حتی به بازیگرانش هم توضیح خاصی درباره شخصیت‌هایشان نداد. مولهند درایو جایزه بهترین کارگردانی کن را برای لینچ به ارمغان آورد و بار دیگر او را نامزد اسکار در همین دسته کرد. به گفته خیلی‌ها، این فیلم بهترین کار لینچ است… احتمالاً به این دلیل که شما در مولهند درایو روح‌های گمشده دنیا و داستان خودتان را پیدا می‌کنید. همچنین می‌توانید درباره وحشتناک بودن واقعیت زندگی یک ستاره سینما در دنیای فیلم، رویاپردازی کنید. این فیلم زیباترین، ویرانگرترین و خیره‌کننده‌ترین اثر اوست. اجراهای نائومی واتس و لورا هرینگ فوق‌العاده است. هر چیزی که باعث پیوند این فیلم با مخاطب می‌شود، کارش را به خوبی انجام می‌دهد و این فیلم را بسیار درخشان می‌کند؛ به همین دلیل است که این اثر محبوب‌ترین کار اوست.

به طور کلی، دیدگاه فلسفی لینچ درباره جهان، که او روی صفحه نمایش و در دنیای واقعی بیان می‌کند، برای مخاطب جذاب بوده است. چه ویدیوهای یوتیوب دیوید لینچ، چه ویدیوهای پشت صحنه، مصاحبه‌هایش یا گزارش‌های آب و هوای آنلاینش، همه مانند یک گنجینه ملی به نظر می‌رسند زیرا بسیار نمادین هستند. اوج این نمادین بودن در مولهند درایو به نمایش درمی‌آید که هر لحظه‌اش می‌تواند شما را به فکر فرو ببرد.

Inland empire 2007

نوشته دیوید لینچ

آخرین فیلم لینچ متفاوت‌ترین اثر اوست، به ویژه از نظر فرآیند تولیدش. اینلند امپایر از ایده‌ای شروع شد که لینچ هرگز زیاد درباره آن صحبت نکرد، اما می‌دانیم که به داستان سریال ویدیوهای اینترنتی لینچ به نام خرگوش‌ها مربوط می‌شود. برعکس مولهند درایو که طرفداران سر تم‌های دنبال‌شده در آن توافق بیشتری دارند، اینلند امپایر هر کسی را به تفکر متفاوتی وا می‌دارد. این فیلم به طور کلی توسط خود لینچ و مری سوینی تهیه‌کنندگی شده بود و لینچ کار تدوین و موسیقی آن را نیز خود به عهده گرفت. اما عجیب‌ترین نکته اینلند امپایر این است که این فیلم یک فیلمنامه واحد نداشت. لینچ روزانه به بازیگرانش لیست عمل و دیالوگ‌ها را تحویل می‌داد و کل فیلم با یک دوربین خانگی سونی فیلمبرداری شده بود؛ تصمیمی که لینچ از آن راضی بود و حتی می‌خواست پروژه‌های بعدی خود را همین‌گونه پیش ببرد. لورا درن، بازیگر اصلی این فیلم، حتی هنوز هم درست نمی‌داند این فیلم درباره چیست، اما چندین بار اشاره کرده که زمانی که در یک فیلم لینچ بازی می‌کرد، به چیز خاصی فکر نمی‌کرد؛ زیرا ایده‌ها هیچ‌وقت واحد نبودند.

Inland Empire یک طوفان بزرگ از تمام چیزهایی است که شما در سایر فیلم‌های لینچ دیده‌اید. این فیلم سازش‌ناپذیرترین، درهم‌برهم‌ترین و انتزاعی‌ترین اثر اوست که هر چه بیشتر در بطن داستان پیش می‌روید، هم متفاوت‌تر می‌شود و هم به طرز عجیبی بهتر… تصور دنیایی بدون لینچ و آثار این‌چنینی او، ایده‌هایش سخت است؛ زیرا بعد از اینکه در معرض دیدن داستان‌های او قرار بگیرید، دنیا برای همیشه تغییر می‌کند. چگونگی اینکه او توانست دیدگاه خود را به یک واقعیت سینمایی تبدیل کند که هم ما را شوکه و هم اغوا کند، برای همیشه یک راز باقی خواهد ماند؛ زیرا این آخرین سازه سینمایی اوست.

این فیلم به طور عمیق چیزی بی‌نام و غم‌انگیز را منعکس می‌کند که در زیر روایت اصلی داستان نهفته است؛ با این حال، به طرز گرم و نزدیکی برای بیننده جلوه می‌کند.

Twin Peaks: The Return 2017

نوشته دیوید لینچ و مارک فراست.

فصل سوم تویین پیکس قرار بود در دهه نود و به عنوان دنباله‌ای بر دو فصل اول ساخته شود، اما به دلیل ریتینگ‌های پایین فصل دوم، شرکت ای‌بی‌سی تصمیم به کنسل کردن فصل سوم گرفت. تلاش‌های شرکت اسپلینگ برای تغییر قرارداد تویین پیکس به سه فیلم دنباله‌دار نیز نتیجه‌ای نداشت، چرا که اولین فیلم این سه‌گانه با شکست مالی مواجه شد و به دنبال آن، دو فیلم دیگر نیز کنسل شدند. اما پس از گذشت چند سال و تبدیل شدن لینچ به یک چهره سینمای کالت، طرفداران خواستار فصل سوم بودند. هیچ‌کس نمی‌خواست با فرض فراموشی سرنوشت دیل کوپر و معمای لارا پالمر به خواب رود. بنابراین، ایده ادامه تویین پیکس پس از این همه سال برای لینچ بسیار جذاب بود، هرچند که او احتمال می‌داد دوباره با مشکلات اولیه‌اش با کمپانی‌ها مواجه شود. اما بالاخره در فصل سوم، رویای طولانی لارا پالمر به پایان رسید و سوالات بیشتری برای مخاطب مطرح شد، اما ما یاد گرفتیم که با جنبه سوالی دنیای لینچ کنار بیاییم. خوشبختانه، بر خلاف دو فصل گذشته، این بار لینچ برای تولید تویین پیکس آزادی عمل بیشتری داشت و این فصل واقعی‌ترین تجربه تویین پیکس را به ما ارائه می‌دهد.

دایان، 17:53، 17 ژانویه. حالا که دیوید لینچ بزرگ از این دنیا درگذشته، ما می‌دانیم که فصل سوم و بازگشت تویین پیکس آخرین قطره از دنیای دیوانه‌وار اوست… حتی اگر داستان فصل‌های اول و دوم تویین پیکس را دوست نداشتید، باز هم می‌توانید مجذوب تصاویر کابوس‌وار و سوررئالیسم شهر کوچک او شوید. داستان این شهر به ظاهر درباره خیر در مقابل شر است، اما قبل از هر چیز، شما تحت تأثیر عشق بی‌قید و شرط راوی به طبیعت انسانی و اعتقاد او به قدرت هنر قرار می‌گیرید. ما تنها یک فیلمساز باورنکردنی را از دست ندادیم، بلکه یک انسان خارق‌العاده نیز برای همیشه از پیش ما به دنیای رویاهای کابوس‌وارش رفته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ماجراهای بیشتر

خبرنامه ایمیلی ماجرا

آخرین اخبار و مقالات ادبیات، فیلم، سریال، ویدیو گیم و کلی ماجرای دیگه رو از دست ندید!

به جمع ماجراجوها خوش اومدی!

مشکلی پیش آمده، لطفا دوباره امتحان کنید

بلاگ ماجرا will use the information you provide on this form to be in touch with you and to provide updates and marketing.